
آه که نفس اماره، دست از خواهش های نفسانی برنمی دارد. مغرور و سرگران و متکبر خود را مرکز عالم می انگارد و سر تسلیم دربرابر هیچ پند و اندرزی فرو نمی آورد. این نفس سرکش به سوی مرگ در حال حرکت است ولی تا مرگش برسد هم باز پشتش به طاعت خم نمی شود. مانند شمعی که تا زمان مرگش هم حاضر نیست تواضع کند.
طبع سرکش خواب گشت و چشم شرمی وا مکرد
شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد
عمرها شد، آمد و رفت نفس جان می کَنَد
ما و من بیرون در فرسود و در دل جا نکرد
چه سود از زندگی دنیاپرستانی چون ما... چه سود از نفس پرستی ها و بی صبری های ما... زبان در دست عقل نمی سپاریم و دل هر عزیزی را می رنجانیم... البته عجیب نیست که هر کس با نفسش همنشین باشد، سودی از بازار زندگی نخواهد برد.
زندگی بیع و شرای ما و من بی سود یافت
کس چه سازد، آرمیدن با نفس، سودا نکرد
پس همیشه با این سرکشی ها و طغیانهایت منتظر شکست باش... آماده باش! فرعون که خود را خدا می دانست در زیر موجهای دریایی کوچک مدفون شد...
سرکشی گر بر دماغت زد شکست-آماده باش
خاک بر شغل عمارت، عافیت برپا نکرد
عالم خاک برای هیچ کس عافیت و زندگی لذت بخشِ بی دقدقه مهیا نکرد...
نهاد خلقت ما، چنان ما را در دنیا و مافیها می گرداند، که سودای وصول به حقیقت، افسانه ای بیش نیست.
سعی فطرت دورگرد معنی تحقیق ماند
غیرت او داشت افسونی که ما را ما نکرد
وای محرومی! آه... که هر چه تلاش کنی و به خیال خودت به خوبی ها و نیکی ها بپردازی... لغزشگاه ها تو را در اعماق سقوط خواهد داد. هرچه کنی، هیچ نکرده ای و به هیچ نرسیده ای...
هر کجا رفتم نرفتم نیم گام از خود برون
صد قیامت رفت و امروز مرا فردا نکرد
ولی باز شکر خدارا که غم ها و غصه های دنیا و بی توجهی مردم به ما، ما را با خدا تنها می کند... بیکسی خوبی اش این است که ما را با خدا تنها می گذارد. ما را متوجه او می کند... که جز او هیچ نیست ...
با خیالت غربتم صد ناز دارد بر وطن
جان فدای بیکسی ها کز تو ام تنها نکرد
دامن خود گیر و از تشویش دهر آزاد باش
قطره را تا جمع شد دل، یادی از دریا نکرد
اگر مثل شیشه در معرض تهدید سنگ قرار بگیری و دلت از ترس شکستن، زهره اش آب شود، اصل خود را بیاد می آوری... با خدایت همراه می شوی.. چون خود را بی یاور می یابی...
فرع را از اصل خویش آگاه باید زیستن
شیشه را سامان مستی غافل از خارا نکرد*
ای کاش دست بلند می کردیم و از رحمت خدا طلب مسئلت می کردیم...
جود مطلق در کمین سائل است اما چه سود
شرم تکلیف اجابت دست ما بالا نکرد
بیدل از نقش قدم باید عیار ما گرفت
ناتوانی سایه را هم زیر دست ما نکرد
*چرا که شیشه از سنگ و ماسه ساخته می شود... اینجا خارا هم به معنی آن سنگی است که می خواهد شیشه را بشکند و هم به معنی آنچه شیشه ازان ساخته می شود! اصل شیشه از سنگ است. معنی دیگر اصل شیشه به راحتی شکستن بر اثر ضربه ی سنگ است.
این غزل را با صدای مرحوم دکتر حسن حسینی بشنوید:

در
تنهایی مشکوک خود غوطه می خورد، مژده ها را شنیده بود، نویدها را خوانده بود،
امیدها را در سینه انباشته بود.... تاریکی شب را با نگاه مدام به افق سپری کرده
بود، ولی همچنان تاریکی بود و ظلمت....
چنین
انتظاری را چگونه باید دست افشان کرد، اگر صبح تجلی از صهبای افق به آسمان بجوشد و
بوی گل تازه شکفته فضا را پر کند...
منتظران
بهار بوی شکفتن رسید
مژده
به گل ها برید، یار بگلشن رسید
لمعه
ی مهر ازل از در و دیوار تافت
جام
تجلی بدست، نور ز ایمن رسید
دیگر
چه نیازی است که برای انتقال منظورمان فکر کنیم که چگونه سخن بگوییم و چگونه
بنویسیم! خودِخودِ معنی آمده...!
نامه
و پیغام را رسم تکلف نماند
فکر
عبارت کراست؟! معنی روشن رسید!
تیرگی
را روشنی خواهد زدود، آلودگی را پاکی نابود خواهد کرد و دردها و الم را عشق خواهد
رُفت!
عشق
ز راه خیال گَرد الم پاک کرد
خار و خسِ وهمِ غیر رفت و به گلخن رسید
(وقتی
در وادی وحدت باشی کسی جز او را فریادرس نخواهی خواند.)
صبر
از صابران عالم توقع می رود، ولی سعی و کوشش برای امثال ما نارسا و بی نتیجه است!
دامنی پیدا شود و دل ناصبور را مرهمی باشد...
صبر
من نارسا باج ز کوشش گرفت
دست
به دل داشتم، مژده ی دامن رسید
بردم
از این روزگار نشئه ی عمر دوبار
دیده
ام از دیده رَست، دل به دل من رسید
(سؤال:
چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته
رفته هرچه دارم چون قلم گم می کنم)
جواب:
سرو خرامان ناز، حشرِ چه نیرنگ داشت
هرچه
زمن رفته بود، باز به مسکن رسید!
زین
چمنستان کنون بستن مژگان خطاست
آینه
صیقل زنید، دیده به دیدن رسید
گاهِ
گذشتن گذشت! گاه رسیدن رسید...!
حاجتی
روا شد... ولی ای کاش حاجت بزرگ همه ی عالم از پرده برون آید و گره ی کار جهان
گشوده شود... روزگاری که:
یار
و همدم انسانهای بیکس، بگلشن عالم نزول اجلال کند
نور
وحی از طور ایمن متجلی شود
معنی
و حجة اعظم چون خورشید بدرخشد
دامن
مهربان و صبور علی وارش پذیرای گریه های یتیمانه ی ما باشد
تمام
جن و انس ازو عمر دوبار بیابند
گمشده
ی دل ها و عقل های جستجوگر، تاج یقین بر سر همه بگذارد
ان
شاء الله
اللهم عجل لولیک الفرج
حسن حسینی بشنوید:
تا محرم طبیعت بلبل نمی شوی / رنگ آشنای خاصیت گل نمی شوی
پست است نردبان عروج تعینت / تاسرنگون فهم تنزل نمی شوی
تا از کفَت عنان نبرد ترک اختیار / موصول بارگاه توکل نمی شوی
تا نیستی به صیقل اجزا نمی رسد / آییئه دار انجمن کل نمی شوی
گله داریم... گله داریم از دوری مقصد و دشواری مسیر... گله داریم از اینکه چرا گرمای آفتاب عشقِ به سیمرغ در قلب خاک گرفته مان نمی تابد.
بیدل می گوید، درد تنها درد غفلت است. به درک و فهم حقیقت عشق تنها زمانی می توان رسید که به حریم پرحرمت عاشق وارد شوی. وتا چنین نکنی معشوق را نخواهی شناخت:
تا محرم طبیعت بلبل نمی شوی / رنگ آشنای خاصیت گل نمی شوی
به زبانی دیگر باید از نگاه عاشقان و عارفان به گل سرخ حقیقت بنگری. با راهبران و مقتدایان همراه و همدل بشوی تا از چشم آنها لحظه ای بنگری.
نه به بالا نگاه می کنی و به پایین. نگاهی به حضیضِ پستی و خاری راههای تنزل یافته و بی ارزش نمی کنی و تأمل نمی کنی، در نتیجه فاصله ی پایین و بالا را نمی فهمی و گله می کنی... بالاترین و پراوج ترین نگاهت از نوک بینی ات فراتر نمی رود.... فداکاری ها و صبر ها و گذشتها را ندیده ای و حسنات و نیکوکاران عالم را ندیده ای...
پست است نردبان عروج تعینت / تاسرنگون فهم تنزل نمی شوی
زمانی خواهد رسید، که در بلا و ابتلایی اسیر و گرفتار شوی و عنان اختیار از کفت بیرون می رود و فقر و بی چیزی خود را بعینه درخواهی یافت... آن زمان فهم خواهی کرد که مقام و بارگاه توکل بر خالق چه جایگاهی است.
تا از کفَت عنان نبرد ترک اختیار / موصول بارگاه توکل نمی شوی
وقتی اجزای تنت و اعضای روحت تکه تکه شد و هیچ جز او برایت باقی نماند، فهمیدی فقر و ناداری ات را... زمانی که کف گیر اعتمادهای به داشته هایت و تکیه گاهها از دوستان و آشنایان، به کف دیگ خورد! وقتی به پوچی همه پی بردی و نیستی ات را وجدان کردی، تازه تصویر او و صدای او از آیینه ی وجودت تلألؤ خواهد زد.
تا نیستی به صیقل اجزا نمی رسد / آییئه دار انجمن کل نمی شوی
بیچیزی ات روحت را صیقل خواهد دارد و تازه زنگارها به کناری خواهد رفت و تصویرش در آیینه ی قلبت خواهد درخشید...
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتش است
از حضـور آفــــتاب آیینه ی ما آتش است
اشک، هرجا بنگری آب است، اینجا آتش است
هیچ اشک شمع را لمس کرده ای؟ داغ است و سوزان. گریه ی سوزناک باید آنچنان باشد، که از چشمها آتش ببارد. چه غمی در سینه دارد شمع که چنین می گرید؟
تا نفَس باقی است، عمر از پیچ و تاب آسوده نیست
می تپد بر خــویشتن، تا خــــار و خس با آتش است
در زندگی بدنبال آرامشیم... آیا جز پیچ و تاب و سختی ها، عمر متاع دیگری دارد. تا زمانی که عمری هست و نفسی، آتش می تپد... آسودگی و آرامش تنها در دریای وحدت پیدا می شود...
عشق می آید برون، گر واشکـافی سینه ام
چون طلسم سنگ، نام این معما آتش است
تنها آتش می تواند طلسم سنگ را باز کند... و تنها عشق می تواند سینه ی سنگی ما را ذوب کند...
غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن
ماهیان را هر چه باشد غیر دریـا، آتش است
ماهی بیرون از آب چگونه دست و پا می زند... گویا در آتش افتاده است، بله ماهیان را هرچه باشد غیر دریا آتش است... دریا رمز وحدت خالق و مخلوق است. ماهی اگر جز در میان آب باشد می سوزد، و ما اگر جز غرق او و به یاد او باشیم، در آتشیم...
نیست بیدل بی قراری های آهم بی سبب
کز دل گرمم، نفس را در ته پا آتــــش است
- بیدل! بیدل! چرا چنین آه سوزناک می کشی؟ چرا بی قراری؟
- قلب آتش گرفته ام در زیر سینه ام جای گرفته است. پس چه جای تعجب که کف پای نفس هایم سوزان است!!!
خاک بودم آب بودم گل شدم / عالمی گل کردم آخر دل شدم
غیرت حزن احتضار شرم داشت / لیلی بی پرده ی محمل شدم
نغمه ها دارد مقامات ظهور / او غنا ورزید و من سائل شدم
همچو اشکم لغزشی آمد به پیش / گام اول محرم منزل شدم
داستان هبوط ما در عالم خاکی داستان آن مجسمه ساز است که که گل و خاک را با هم درآمیخت و پیکره ای ساخت... ولی چون گوش بر سینه ی مجسمه گذاشت... صدای ناله ی محزونی شنید..... صدا ناله ای کرد و شرمندگی اش را به شرمندگی لیلی در محمل بی پرده تشبیه نمود....
این دل بی آبروی شرمنده، ولی، مقاماتی طی کرد... اول قدم با بی نیاز روبرو شد.... پس بی نیازی او در برابر نیازمندی دل محزون قرار گرفت، پس همچو اشکی که به یک لغزش مژگان فرو می چکد، خود را به پای فقر و نیاز انداخت... و این اوج مقامات این ذره بود!... او یک چیز را فهمید: که همه چیز نزد آن غنی و بی نیاز مطلق است..... بقیه بهانه.... سراب و ...... هیچ

نور جـــــــان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کرده ام
کمی رها ...رها از عشق حوریان بالدارو پریهای دریایی... چرا که افسانه و فسون از یک آبادی اند... خود را وقف افسانه ی زندگی کرده ام و......و.. یوسف نور جان را در ظلمت کده ی تن گم کردم. . .
چـون نــفس از مدعــــای جستجــو آگــه نیم
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام
نگاهش کن.. سینه ات را می گویم که چه تند و بی توقف در کار و بار است. دم و بازدم پی در پی... در جستجوی چیست؟...
مقصود دم و بازدم ها چیست؟ ادامه ی حیات؟ .... ادامه ی زندگی؟...
لیک.. کجاست زندگی؟!!... بدون نور جان کجاست شوق زندگی؟.....
چه مهارتی دارم در فریب خودم... بدون او... زیستن تیر خطاست...

دل به زبان نمی رسد، لب به فـــغان نمـــی رسد
کس به نشان نمـــی رسد، تیـــر خطاست زندگی
شور جنون ما ومن، جـوش و فـسون وهم و ظن
وقف بهار زندگی است، لیــــک کجاست زندگی
دل به زبان نمی رسد
لب به فغان نمی رسد
کس به نشان نمی رسد
تیر خطاست زندگی
اگر همه تن فریاد شدم و آنچه در دل دارم را به حجره ی حقیر گلو آوردم و فریادی کشیدم که گوش تا گوشم گسست، مرا ببخش چرا که دل را به زبان راهی نیست. نه آنچه به زبان می گویم توان و گنجایش محتوای دلکم را دارد، نه لبم توان فغان را. پس چگونه از خود نشانی باقی گذارم... نمی دانم
شاید... شاید.... تیر خطاست زندگی...
شور جنون ما ومن
جوش و فسون وهم و ظن
وقف بهار زندگی است
لیک کجاست زندگی
این همه غوغا برای آنچه برای توست و آنکه برای منست... عربده هایی از هول سرابی خیالی... دلهره های دندان سای از ترس شاخ اسبهای شاخدار زمینی... به کجا می خواهد ببرد مرا نمی دانم... این جوش و خروشم و این از خیابان رد شدنها این اتوبوس سوار شدن ها .. این حرف زندن ها و دنبال گشتن ها و پول درآوردن ها و خوب بودن ها و حرفهای بد نزدن ها و رعایت حقوق دیگران و بحث و مشاجرات.. خواهش کردن ها... درس خواند و فهمیدن ها و غصه خودن ها و غذا غذا غذا خوردن ها....... اینها همه شور و جوش بهر بهار زندگی است... لیک کجاست زندگی...تیر خطاست زندگی....
توضیح: دونوع پوچ گرایی رو می شناسم. پوچ گرایی غربی که به معنای پوچ بودن تمام زندگی و جهان و همه چیز است. و پوچ گرایی به معنای شرقی که بیشتر مبدأ بودایی دارد و عبارت از پوچ و بی اساس بودن زندگی این دنیا و اهمیت و نجات بخشی عالم معنا است.
آنچه در اشعار عرفای ایرانی می بینیم مثل حافظ و یا در اوج خودش در رباعیات خیام می خوانیم مربوط به همین نوع دوم از پوچ گرایی است. شبیه همین مفاهیم را در ادبیات دینی مثل اشعار امیرالمؤمنین نیز می یابیم که نمونه ای از آنها را قبلاً آورده ام.
به اثباتش جگر خوردم به نفی خود دل افشردم
زمعنی چون اثر بردم نه او آمد نه من رفتم
وجود او را با تمام وجودت بیاب و اثرش را نبین. خون جگر بخور که هست. جانت به لب برسد که نیست. هر چه کنی تو باز غره ای و او همچنان به تو پوزخند می زند
چو گردون عمرها شد دور وحشت می زنم بیدل
نرفتم از خود هرقدر از خویشتن رفتم
اگر بچرخی چون آسمان سالها و سالها خود را فراموش می کنی و او را می یابی.... ولی باز چون نظر می کنی خبری از کسی نیست و باز تو تنهایی.... تنها

چــیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم
بــی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مراد
دل اگر پـیدا شود، دیـر و حـرم گـم می کنم
آه محرومی، شاید از ته دل بتوانم کشید! تکه تکه ی وجودت زیر قدمهایت بیافتد وتو هر چه بجویی چیزی نیابی... پس بگو چه چیز برایت می ماند.
بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مراد
دل اگــر پیدا شود، دیر و حرم گم می کنم
ولی ای کاش قلبم مخزن معانی بود، که در گمراهه های سرگردانی، سردرگریبان فطرت فرومی کردم و راه از بیراهه می شناختم... ولی چه سود که اگر نصیبی از معانی مرا بود، دیگر لفاظی نمی کردم. من خاکیم...خاکیم با تمامی آلودگیهای خاکیان....
دل نمــــی ماند به دستم طاقت دیدار کو؟
تا تو می آیی به پیش آیینه هم گم می کنم
من که چنینم، چگونه طاقت رویارویی با خانه ی آفتاب را خواهم داشت. من که اگر نور حقیقتی به رویم بتابد، دل را همانند ماهی تازه از آب گرفته از دست می دهم، چگونه آیینه ی وجود تو باشم.... چگونه....

كتـــاب عـافيتي قيل و قال باب تو نيــــست
ببند لب كه جزين نقطه انتخاب تو نيــــست
برون دل نتوان يافت، هر چه خواهي يافت
كدام گـنج كه در خـانه ي خـراب تـو نيست
اگـــــر تو لـــــــب نگشــايي ز انفعال طلب
جــهان بغير دعاهاي مستجاب تو نيـــــست
اگر بخواهيم دقيق تر در تبيين جهانبيني بيدل سخن بگوييم، نياز است كه به سوي هاي ديگر آن نگاهي بياندازيم. تا بدينجا از دنياي برون و بي ارزشي آن سخن به ميان بود. ابياتي از شاعر را آورديم كه همه اشاره داشت بدينكه در جستجوي هماي سعادت نباش كه زير فلك مگسي هم نخواهي يافت!
بيدل نگاه خود را از دنياي برون به سوي عالم درون مي گرداند و اشاره اي به گنج هاي پنهان آن مي كند: اگر پيش ازين سخن برسراين بود كه عافيت خانه اي يافت مي نشود، حال نهيب مي زند كه تو اي برادر! خودت كتاب عافيتي پس از قيل و قال دنيا خود را برهان...
چرا كه بيرون از دلت و لذتهاي معنوي عالم درون هيچ گنج ديگري وجود ندارد. كه هر چه كه بخواهي در همين سرزمين خواهي يافت. كدام گنج كه در خانه ي خراب تو نيست!
اگر تو ديگر خود را به ننگ آرزو و طلب اين و آن نيالايي و لب از اين انفعال فرو ببندي، آنگاه به سرزميني پا گذاشته اي كه هر آنچه بخواهي به زودي فراهم مي شود. اعتلاي عالم درون، دنياي دون را بي ارزش مي كند و سپس هر چه در آن روي دهد باب دل توست.
اگر تو لب نگشايي زانفعال طلب / جهان بغير دعاهاي مستجاب تو نيست... طلب و آرزو در كلام بيدل نوعي انفعال و درماندگي را نشان مي دهد. پس اگر خود را از اين درماندگي برهاني، به سرزميني وارد شده اي كه هر آنچه خواسته ي دل است فراهم است... چرا كه همه ي خواسته ها از نوع رضاست، هر ستوني بر پايه ي توكل محكم شده و هر درختي به سوي حمد و شكر سر فراز نموده است.
به سراغ من اگر مي آييد پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است...
تانسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد...